|
||||||||||||||||||||||
|
... ای
جان جانان ! بر
سر بوسه ی
زلف گياهي لب
جويبارم را
بريدند به
خاطر پرواز
يک شعرم ابر
را برايم دام
گذاشتند بر
سر نعره ی يک
موجم آبشارم
را خفه کردند
بر
سرٍ شيهه ی
يک قله ام دامنه
هايم را به
صليب کشيدند.
|
…… آمده
ام باد
بياموزدم چگونه
رودها را
بجنبانم آمدهام
سنگ بياموزدم چگونه
بر او برويم آمده
ام ريشه
بياموزدم از
کدام سو به دل
خاک برسم آمده
ام گل
بياموزدم شعر
چگونه زيبا مي
شود آمده
ام پرنده
بياموزدم نگاهم
چگونه پر می
گيرد ؟
|
|||||||||||||||||||||
|
------------------------------------------------@wat-hiv@-------------------------------------------------------------- |
||||||||||||||||||||||
|
… غربت
چيست ؟ از
من پرسيد به
او چه گويم ؟ بگويم
دلدادگي
ميان خواب و
خاک است ؟ يا
آه گلي دور
از باغ خويش يا
گم شدن نگاهي
است در پي
خاطره های
خود يا
تنهايي است
آن هنگام که
مي گريزد و وطن
بر گرده ی
اوست يا
آيينه ای است
که پي سيمای
يادی مي گريد
؟ چه
بگويم ؟! بگويم
ناني است در
تنور و من
يادش مي کنم يا
بگويم بوی
گردنبند
ميخک است و
بوی مادرم و بوی
دختران محله
است که اکنون
نيستند ؟ بگويم
ريواس است که
دور از قله
های وطن
ديوانه شده ؟ بگويم
آرزوی
آوارگی سرخ
دانه های
انار است
برای گزمه يا
داد و ستد
زرد و سپيدی
برای نرگس
است يا
ديوانگی
سبزی است
برای بهاران
؟ بگويم
فاصله ی بين
من و صندلی
است در
آن قهوه خانه
ی کوچک ؟ ..... به
او چه بگويم
؟! بگو
يم غربت
ديوار است ؟ يا
بگويم عشق
است برای
گِلِ کوچه ها
يا
بگويم ديدن
دوباره ی
ديوانه های
شهر من است؟ يا
بوسه اي ست
که بالهايش
را بسته اند
و به آن کوچه
نمي رسد ؟ در
آخر به او مي
گويم : پريشان
حالي ، آنقدر
بال غربتم را
گسترده است که
تور مردمکم
تارهای نورش از هم گسسته است ....
|
|
|||||||||||||||||||||
|
------------------------------------------------@wat-hiv@-------------------------------------------------------------- |
||||||||||||||||||||||
|
.... ای
روزگاران
زنگار گرفته چه
کسي دوباره
آيينه ی آن
درختهای
دلداده ی
کرانه و
کنارتان مي
شويد که
سر تا پايشان
گٌل تاريکي و
گِل و خاکستر
سرخ گرفته
است ؟! چه
گردبادی
سيمای اخم
آلود تاريخ
تان را باز
مي کند ؟ چگونه
زمين را آشتي
مي دهيد ؟ اي
روزگاران
تاريک ! خروش
آبشار شما جيغ
مزارع و
گندمزارهای
خفه شده ی
ماست بي
قراریِ
خيزابه های
سياهتان دست
و پا زدن
ستارگان
ماست اين
است که درخت
و آوار
آوازهايمان
، شاديهای
مان را قطعه
قطعه مي
ربايند ...
|
||||||||||||||||||||||
|
قسمتي از شعرهاي مجموعه ي دره ي پروانه برگردانده شده به فارسي توسط محمد رئوف مرادي |
||||||||||||||||||||||