Sherko Bekas

Kurdistan

Kurdish Poem

Related sites

Favorite Artworks

شيركو بي كس

شيركو بی كس فرزند فايق بی كس ، يكی از معروفترين شاعران كرد می باشد . شيركو در سال 1940 ميلادی در شهر سليمانيه واقع در كردستان عراق و از يك خانواده فقير و بي بضاعت ديده به جهان گشود . او كودكي اش را چنين توصيف مي كند :"كودكي من چون چمني است بي آفتاب و يا چهره ای كه هرگز لبخندی به خود نديده است من از همان آغاز دوران كودكي ، زندگی ام را با فقر و تنگدستی و با غم از دست دادن نزديكترين كسم ، پدرم آغاز كردم .." .

 

شيركو تحصيلات خود را در شهرهای سليمانيه و سپس بغداد به اتمام رساند . در سال 1957 موفق شد اولين شعرش را در نشريه ژين ( زندگي ) به چاب برساند . و اولين مجموعه شعر خود را در سال 1968 به نام "فروغ شعر" منتشر نمود شعرهای او برگرفته از تاثيرات زندگي او يعني آوارگی ، مظلوميت و تلاش بي پايان او و نيز انعكاسی از تمايل و وابستگی او به جنبش آزادی كردستان بود كه در سال 1965 با كار در ايستگاه راديويی اين جنبش به نام صدای كردستان شروع كرده بود .. سيد علي صالحي ، شاعر و منتقد بنام پارسي گوي ، شركو را امپراطور شاعر مي نامد و در مقدمه ترجمه "دره پروانه ها" چنين زبان به توصيف او مي گشايد :

.... شيركو

دايي من است

مويه خوان زخمي ترين تيهوی تشنه ای

كه آواز آخرين گريلای خسته را

به رگبار سينه خواهد سرود

آثار:

فروغ شعر ، كجاوه ی گريه ، سپيده دم ، رودبار ، عطش من با آتش فرو مي نشيند ، دره پروانه ها ، عقاب سرخ ، صليب و مار و روز شمار يك شاعر ، دو سرود كوهستان ، نمايشنامه های منظوم آهو و كاوه آهنگر و ....

ترجمه پيرمرد و دريا ( همينگوی ) و عروسي خون ( لوركا ) به زبان كرٌدی

آثار او به بيشتر زبانهای زنده دنيا برگردانده شده اند .

بي كس در طول سالهای 1984 تا 1987 زندگی را با پيشمرگان كرد ( جنگجويان آزادی ) سپری كرد . از سال 1987 او در سوئد به نويسندگی مشغول بوده است . در آنجا بود كه در سال 1987 به او جايزه توخولسكی اعطا شد و در همان سال ، از طرف كميته حقوق بشر ايتاليا به عنوان شهروند افتخاری شهر فلورانس برگزيده شد .

 ...

 ای جان جانان !

بر سر بوسه ی زلف گياهي

لب جويبارم را بريدند

به خاطر پرواز يک شعرم

ابر را برايم دام گذاشتند

بر سر نعره ی يک موجم

آبشارم را خفه کردند

بر سرٍ شيهه ی يک قله ام

دامنه هايم را به صليب کشيدند. 

……

آمده ام باد بياموزدم

چگونه رودها را بجنبانم

آمدهام سنگ بياموزدم

چگونه بر او برويم

آمده ام ريشه بياموزدم

از کدام سو به دل خاک برسم

آمده ام گل بياموزدم

شعر چگونه زيبا مي شود

آمده ام پرنده بياموزدم

نگاهم چگونه پر می گيرد ؟  

 

------------------------------------------------@wat-hiv@--------------------------------------------------------------

 

غربت چيست ؟

از من پرسيد

 به او چه گويم ؟

بگويم دلدادگي ميان خواب و خاک است ؟

يا آه گلي دور از باغ خويش

يا گم شدن نگاهي است در پي خاطره های خود

يا تنهايي است آن هنگام که مي گريزد و

وطن بر گرده ی اوست

يا آيينه ای است که پي سيمای يادی مي گريد ؟

چه بگويم ؟!

بگويم ناني است در تنور و من يادش مي کنم

يا بگويم

بوی گردنبند ميخک است و بوی مادرم و

بوی دختران محله است که اکنون نيستند ؟

بگويم ريواس است که دور از قله های وطن ديوانه شده ؟

بگويم آرزوی آوارگی سرخ دانه های انار است برای گزمه

يا داد و ستد زرد و سپيدی برای نرگس است

يا ديوانگی سبزی است برای بهاران ؟

بگويم فاصله ی بين من و صندلی است

در آن قهوه خانه ی کوچک ؟

.....

به او چه بگويم ؟!

بگو يم غربت ديوار است ؟

يا بگويم عشق است برای گِلِ کوچه ها

يا بگويم ديدن دوباره ی ديوانه های شهر من است؟

يا بوسه اي ست که بالهايش را بسته اند و به آن کوچه نمي رسد ؟

در آخر به او مي گويم :

پريشان حالي ، آنقدر بال غربتم را گسترده است

که تور مردمکم تارهای نورش

از هم گسسته است ....

------------------------------------------------@wat-hiv@--------------------------------------------------------------

....

ای روزگاران زنگار گرفته

چه کسي دوباره آيينه ی آن درختهای دلداده ی کرانه و کنارتان مي شويد

که سر تا پايشان گٌل تاريکي و گِل و خاکستر سرخ گرفته است ؟!

چه گردبادی سيمای اخم آلود تاريخ تان را باز مي کند ؟

چگونه زمين را آشتي مي دهيد ؟

اي روزگاران تاريک !

خروش آبشار شما

جيغ مزارع و گندمزارهای خفه شده ی ماست

بي قراریِ خيزابه های سياهتان

دست و پا زدن ستارگان ماست

اين است که درخت و آوار آوازهايمان ، شاديهای مان را

قطعه قطعه مي ربايند ...

 

قسمتي از شعرهاي مجموعه ي دره ي پروانه برگردانده شده به فارسي توسط محمد رئوف مرادي 

Home