Rafiq Sabir

Kurdistan Kurdish Poem Related sites Favorite Artworks

رفيق صابر

      1950 :  در شهر قلاديزه واقع در کردستان عراق ديده به جهان گشود .

      1974 :  ليسانس خود را در رشته ي زبان کردي از دانشگاه بغداد گرفت .

     1978 : به جنبش مبارزات کرد پيوست .

     1988 :  درجه ي دکتراي خود را در زمينه ي تاريخ و فرهنگ کردها از دانشگاه سوفيا کسب کرد

 

 

زندگي صابر به عنوان يک مبارز ( پيشمرگ ) پايه و اساس بسياری از شعرهاي او بوده است . او سالها در تبعيد و در کشور سوئد زندگي کرد و در آنجا بود که مجموعه ی اشعارش را منتشر نمود . . وی يکي از شعران نوگرای شعر کردی نسل گوران مي باشد 

 در مورد مشخصه های شعر صابر همين کافي است که به خلاصه ای از ديدگاه های انديشمند معاصر ، سيد علي صالحي ، راجع به صابر و شعرش اشاره شود :

     " ...او آوازخوانِ سرزميني است که شيون کودکان حلبچه اش تا ابد از گلوی همه ی آرمانگرايانِ هوادارِ ستمديده گان شنيده خواهد شد ... شعر صابر از اين دقيقيه ی بي تاب مي گويد که در آن ستاره به نام آرامش مي درخشد ، شعر صابر از وهله ی هول انگيز مي گويد که شعر به نام انسان زاده مي شود و زاده مي شود شعله های ناميرا که رَدِ گلگونِ هجرت را بر برف جا نهاده و بر حرف نشانده و رفته است تا سرتاسر زمينِ زمستان زده را روشن کند ...شعر برای کالبد جامعه ی فرهنگي و تاريخ کٌرد ، به مثابه گلبولهای دفاعي در برابر ياس و دلمردگي رخ مي نمايد و شعر رفيق با ميدان داری خاص خود در اين حوزه ، چنين ادعايي را تضمين مي کند . رفيق صابر با تحريرِ فتح نامه ی کلمات ، شعری را ارائه ميدهد که رهگشای نسل های جوانتر است ، و مي نمايد که ظرفيتِ زبانِ کردی تا به کجاها کرانه دارد ...رفيق صابر  _ تا آنجا که من کلام او را مي شناسم _ هرگز فريبِ شرايطِ نيرنگ باز را نخورده است و اين نشان مي دهد که برای شعر مهينی مستقل خواسته است ... شعر اين شاعر نامدار کٌرد ، هم به قد و قامتي مقبول در حوزه ی کارکردهای شاعرانه چهره نموده و هم چهره ی کلامش در آينه ی جنبش های رهايي بخش انعکاسي شفاف و موثر داشته و دارد ؛ که بي مخاطب نماندن شعر او نيز ريشه در همين التقاط عجيب دارد ... شعر او همنشيني بلا انفکاکِ عشق و نفرت ، فرم و انديشه ، ساخت و سوژه است ... "

------------------------------------------------@wat-hiv@--------------------------------------------------------------

شبهای چشم براهي

 در برابر دروازه ای بسته

در کوچه ی غربت

چشم به راه تو مانده ام .

انتظار،  فرياد شعله وريست

در گلويي فشرده

هستي را چون مه در خود مي گيرد

و مانند تشنگي

با سراب در مي آميزد

مي توان در اين شب تاريک

راه افق را بست

يا از شکاف آئينه

گيسوی باران را شانه کرد

هر چند باران

 دودی در گردباد است

که از فاصله ی فرياد و پلکها مي گذرد

باران ، خاک است

همچون سرابي زرد

پيام آور خستگي و آشفتگي است

کدام آزادی ؟

کدام ترانه و نور اميد و عشق

مي تواند

در سايه ی ابری از يخ

چشم بگشايد ؟

 

کجاوه

در گردابِ اين کوچ ناهنگام

به اين جنگل نيز فرو مي رويم

زردی رخسارمان را

همچون جنازه ی لحظه ها

مانند تشنگي و آوارگي و حادثه

بر خزان نقش مي کنيم

و بيرقي از خاکستر برمي افرازيم

 

چشمانم در گرداب اين کوچ

دو ستاره ی مه گرفته اند

کشتگاهِ شبنم و برکه ی سرابند

 

در گرداب اين کوچِ ناهنگام

به اين سوختن نيز فرو مي بريم

بيرقمان را از آذرخش مي تراشيم

جوانمرگي مان را همچون آفتاب و شعر

به کجاوه ای برای خاک

جوانمرگيمان را

به افق اين کوچ

و کاروانسرای آشوب بدل مي کنيم

 

منبع: برهنه در کشتگاه خاکستر /رفيق صابر/ ترجمه فريدون ارشدی

------------------------------------------------@wat-hiv@--------------------------------------------------------------

 

   Min tu divê

Ewê bixwaze kî şwera evîna min
Winda bike,
Wênê te di derya xwîna min de bişewitîne.
Bila ava çema,
Bostekê ber bi paş de vegerîne
 
Transkription: Xelî Duhokî

     © Refîq Sabir
     Ji Dîwanî Refîq Sabir, Stockholm, 1993, r. 417

 

 

   Bi tenê nebûm

Bi tenê nebûm...
Şev... li tenişta min termekî razayî bû
Dem... tem mij û nalîn bû
Welatê min jî
Misteka toza ber bayî bû
Li bejna ruhê min alya bû
 
Bi tenê nebûm
Agirek bûm
Nihêniyan geş dikirim
Pirtûkek bûm
Deryayê dixwendim.
 
Transkription: Xelî Duhokî

     © Refîq Sabir
      Ji Dîwanî Refîq Sabir, Stockholm, 1993, r. 225

 

------------------------------------------------@wat-hiv@--------------------------------------------------------------

The Road of the Gun

    I had a small blue sky
    The occupiers brought it down over me
    I had a little stream of dark blood,
    a bundle of honey dreams
    and a collection of books
    they plundered them all.

    But when they came
    to change my skin
    deform my face
    I wore the snow and thunder
    carried my homeland on my shoulders
    and took to the road of the gun.
Where have you come from?

   To Yilmaz Guney

   At this midnight where have you come from?
    How could you shake off the dust of bondage
    and rise like the sun in these foggy evenings of winter?

    It was a land of ice, which way have you come?
    It was in the cross-fire, which way have you come?
     Kurdistan was full of wild wolves,
     sunken deep in crime, which way have you come?
     How could you learn the precepts of civilisation
     and sing lullabies in the land of wolves?
     Which way have you come?

     Under this heavy rainfall, are you lost in dreams,
     a rainbow, or a cascade of steam?
     In these times of starvation and
     under the ruins of the seasons,
     are you the face of the horizon,
     or a flower of wheat?

     Once usurped down
      we will awaken with you
      and find traces of our identity in your dreams
     We shall fill Kurdistan with love,
     rainbows, lullabies and truth.

Anthology of Contemporary Kurdish Poetry
Published by the Kurdistan Solidarity Committee and Yashar Ismail
London:1994, p.33

Home