Abdollah Ocalan  APO

Kurdistan

Kurdish Poem

Related sites

Favorite Artworks

 

مرا
تو
بی‌سببی
نيستی.
به‌راستی
صِلتِ کدام قصيده‌ای
ای غزل؟
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دريچه‌یِ تاريک؟

کلام از نگاهِ تو شکل‌می‌بندد.
خوشا نظر بازيا که تو آغازمی‌کنی

پسِ پشتِ مردمکان‌ات
فريادِ کدام زندانی‌ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسيده
گلِ سرخی پرتاب‌می‌کند؟ــ
ورنه
اين ستاره‌بازی
حاشا
چيزی بدهکارِ آفتاب نيست.

نگاه از صدایِ تو ايمن‌می‌شود.
چه مومنانه نامِ مرا آوازمی‌کنی!

و دل‌ات
کبوترِ آشتی‌ست،
درخون‌تپيده
به بامِ تلخ.

بااين‌همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي کني

اگرچه اين روزها ، بيگانه ای آشنا ، تو را از قبيله ات جدا کرده و در جزيره ای سرگردان به اسارتت کشيده است . اگرچه اين روزها ، دست پليدی ، ميان دلهايمان فاصله ای به دوری و تنهايي ايمرالی گسترده است تا با شقاوت و بي رحمي ، پاييز را به گلستان سبز پيوندمان تحميل کند . اما ای مرد ، ای دريا دل ، صبر داشته باش ، با ما بمان ، مي دانم سخت است قامت راستين تو زير رگبار ناگهان توطئه ای مشترک ، راست بماند ، مي دانم سخت است اسارت در بند ظاهرسازاني که منطق و معرفتشان چيزی جز بوی خون ندارد . اما مبادا ، مبادا ميان گردباد توطئه و خيانت بشکني ، باز هم راست قامت باش چرا که هزاران گريلای خسته هر صبح ، دلواپس ديدن تواند .

  هيوا

-------------------------------------------------------------------------------@awat_hiva@-----------------------------------------------------------------------------

ميعاد

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات تو را دوست‌می‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پل
پرنده‌ها و قوس‌وقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پرده‌يی که می‌زنی مکرّرکن.

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ام
تو را دوست‌می‌دارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندام‌ها پايان‌می‌پذيرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان‌چون روحی
که جسد را در پايانِ سفر،
تا به هجوم کرکس‌هایِ پايان‌اش وانهد...

در فراسوهایِ عشق
تو را دوست‌می‌دارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.

در فراسوهایِ پيکرهای‌ِمان
با من وعده‌یِ ديداری بده

-------------------------------------------------------------------------------@awat_hiva@-----------------------------------------------------------------------------

.......

ما در عتاب تو مي شكوفيم

در شتابت

مادر كتاب تو مي شكوفيم

در دفاع از لبخند تو

......كه يقين است و باور است.

.......

ميان آفتاب هاي هميشه

زيبائي تو

لنگري ست -

نگاهت شكست ستمگري ست -

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز ديگري ست.

.......

-------------------------------------------------------------------------------@awat_hiva@-----------------------------------------------------------------------------

...

جاده ها با خاطره ي قدم هاي تو بيدار مي مانند

كه روز را پيشباز مي رفتي،

هرچند

سپيده تو را

از آن پيشتر دميد

كه خروسان بانگ سحر كنند

.......

اشعار از احمد شاملو

                Home